حكيم زجاجى

520

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

در آن وقت بغداد آشفته بود * به عيوق مىرفت از آن شهر دود سوى نهروان رفته بد نامدار * زده خيمه و كرده آن‌جا قرار به مأمون سوارى فرستاده بود * ورا زآن نشان‌ها خبر داده بود 130 چو از بوسرايا خبر شد برش * كه او را گرفتند با لشكرش بشارت به هر جاى فرمود زد * بدان‌سان كه از نامداران سزد ببردند آن قوم را بسته دست * به نزد حسن هم‌سر پيل مست بفرمود تا تيغ‌ها بركشند * سراپاى يك‌يك به خون دركشند سرى در ميان بانگ و فرياد كرد * ز فعل بد « 1 » خويشتن ياد كرد 135 بسان زنان بدنشان خون گريست « 2 » * كه داند كه آن خسته در خون بزيست « 3 » سرش را به زارى « 4 » بينداختند * وز آن ديگران بازپرداختند سر بوسرايا ميان سپاه * ببردند بر نيزه هر جايگاه فرستاد آن سر به مأمون مير * فرو مرد آن آتش داروگير على بن سعيد آن سرافراز مرد * سوى بصره و زيد شد همچو گرد 140 همىكرد در بصره سيد ستم * فزون بود ظلمش نمىكرد كم از او مردم بصره آمد ستوه * كه بر مهتران بار بد همچو كوه ز بس كاو دل مردمان را بسوخت * به هر برزنى آتشى « 5 » برفروخت ز كارش بزرگان فرو ماندند * همه زيد نادش ( ؟ ) همىخواندند ز عباسيان هركه را يافتى * دلش را به شمشير بشكافتى 145 ازآن‌پس كز او بازپرداختى * تنش را به آتش درانداختى به آتش بدى بدنشان را عذاب * دلش بود چون دوزخ تيزتاب چو آمد على سوى بصره چو دود * ورا بصريان بند كردند زود ورا نامبردار زنهار داد * فرستاد او را به كردار باد به جايى كه بد [ آن يل ] نامدار * به نزديك او بد يكى روزگار 150 برادر بد او را براهيم نام * به مكه درون بود مير و امام ورا نيز فسق و بدى بود كار * بدان جور بد مدتى روزگار

--> ( 1 ) بر ( 2 ) گرت ( 3 ) برت ( 4 ) ندارى ( 5 ) آتش